آذری شعرلر

مانند شمع سوزم، منی قویوب گئدرسن

قربان خال رویت ای شوخ برگ سوسن،
حُسن چنین ندیدم، خورشید، یا قمرسن؟

کس را سخن نه باشد، گر قانیمی تؤکرسن

یک دم بیا و بنیشین، ای برگ روی سوسن!
میمیرم از برایت، سالوب منی گئدرسن.

از عشق تو فضولی بسیار زار گرید

یک دم بیا و بنیشین، ای ترک روی سوسن!
میمیرم از برایت، منی سالوب گئدرسن.